آهنگهای ویژه

  • دانلود آهنگ امین بانی به نام دل منم خدایی داره

    امین بانی

    دل منم خدایی داره

  • دانلود آهنگ معین زد به نام هیچ

    معین زد

    هیچ

  • دانلود آهنگ حجت اشرف زاده به نام شهرزاد

    حجت اشرف زاده

    شهرزاد

  • دانلود آهنگ علی لهراسبی به نام وابستگی

    علی لهراسبی

    وابستگی

  • دانلود آهنگ فرزاد فرزین به نام جای تو خالیه

    فرزاد فرزین

    جای تو خالیه

  • دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده به نام عطر تو

    محسن ابراهیم زاده

    عطر تو

  • دانلود آهنگ مهراد جم به نام قسم

    مهراد جم

    قسم

دعای روز نوزدهم ماه رمضان + دانلود صوت دعا

10

دعای روز نوزدهم ماه رمضان + دانلود صوت دعا

دعای روز نوزدهم ماه رمضان + دانلود صوت دعا

دعای روز نوزدهم ماه رمضان + دانلود صوت دعا

دعای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهمّ وفّرْ فیهِ حَظّی من بَرَکاتِهِ وسَهّلْ سَبیلی الی خَیْراتِهِ ولا تَحْرِمْنی قَبولَ حَسَناتِهِ یا هادیاً الی الحَقّ المُبین

خدایا، در این ماه بهره ام را از برکت هایش کامل گردان و راهم را به سوی نیکی هایش هموار نما و از پذیرفتن خوبی هایش محرومم مساز، ای هدایت کننده به سوی حق آشکار.


قال رسول الله صلى الله علیه و آله

طوبى لمن ظما او جاع لله اولئک الذین یشبعون یوم القیامه.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:

خوشا بحال کسانى که براى خدا گرسنه و تشنه شده‏ اند اینان در روز قیامت‏ سیر می شوند.

وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۹۹، ح‏۲.


حکایتی پیرامون ماه رمضان

پسرک خسته بود. با چشم هایی خونین، زخم های دستش را که زیر نور آفتاب، برق می زدند، نگاه می کرد.

هنوز چند ساعتی از آن اتفاق نگذشته بود. هزار بار یادش آمده بود اما باز فراموشش شده بود.

این مسیری بود که هر ساله آن را می رفت، اما باز به جای اول می رسید و یا از خانه دورتر می شد.

باز جای شکرش باقی بود که بعضی وقت ها چشم هایش را خوب باز کرده بود و در چاه های عمیق بی برگشت نیفتاده بود.

نزدیک یک سال بود که راه می رفت. اما کدام راه؟ با خودش تمام مسیر یکساله را مرور می کرد.

– اگر امسال سر قرار حاضر نشوم، اگر شب خوابم برد؟ اگر…

حکایتی پیرامون ماه رمضان

نمی خواست مثل سالهای پیش دوباره از قرار جا بماند.

همین چند ساعت پیش آخرین اتفاق برایش افتاده بود.

همین که خون از چشم هایش به زمین ریخت فهمید که دوباره به کوره راه افتاده است.

تیرها یکی پس از دیگری به چشم هایش نشسته بود و سایه ای تاریک از آن دور دست قهقهه می زد.

سایه ای که این سال ها یکبار هم رهایش نکرده بود. هر کجا می رفت دنبالش می کرد.

ذکری که استاد گفته بود تکرار کرد: ای بهترین دوست، ای راهنمای دوست داشتنی من که مهربان تر از مادرم مراقب منی و همه این سالها سایه ها و سراب ها و دره ها را نشانم داده ای، من تو را می خواهم. من فقط تو را می خواهم!

من اینبار فقط تو را می خواهم! ای بهترین دلسوز و یار شفیق من!

حکایتی پیرامون ماه رمضان

اشکی از گوشه چشمش به پایین غلطیده بود و خون ها را مرهم شده بود.

اینها را گفته بود و سایه خشمگین در حالی که آتش از صورتش زبانه می کشید ناپدید شده بود.

هنوز زوزه های سایه در گوشش می پیچید.

دست های پینه بسته اش را که نگاه می کرد یاد دیروز افتاد که هرچه گام بر می داشت، قدمی جلوتر نمی رفت. سنگین شده بود.

کیسه سکه هایی را که به کمر بسته بود نمی گذاشت قدم از قدم بردارد.

نه می شد در آن بیابان که فقط خودش بود و خودش، سکه ها را رها کند و با سرعت به قرار برسد و نه دیگر طاقت داشت مثل سالهای پیش که از دیدار جامانده بود، ملاقات را به سال دیگر موکول کند تا جای خوبی برای نگهداشتن سکه ها پیدا کند.

سالها تا نزدیکی قرار می رفت اما نمی توانست دست از سکه ها بشوید.

حکایتی پیرامون ماه رمضان

با دست های زخمی و خون آلود زیر خنده های هولناک سایه، از راه می ماند.

اما دیروز دل به دریا سپرده بود و از سکه ها چشم فرو بسته بود.

هرگاه یاد زرق و برق سکه ها می افتاد، وسوسه برگشتن و برداشتن سکه ها به سراقش می آمد و زوزه های سایه شدید می شد. زخم دست هایش تازه می شد و قدم هایش از ادامه راه ناتوان.

دیروز اما با خودش گفته بود: ای بهترین دوست، ای راهنمای دوست داشتنی من که مهربان تر از مادرم مراقب منی و همه این سالها سایه ها و سراب ها و دره ها را نشانم داده ای، من تو را می خواهم.

من فقط تو را می خواهم! من اینبار فقط تو را می خواهم! ای بهترین دلسوز و یار شفیق من!

حکایتی پیرامون ماه رمضان

استاد گفته بود: اولین بار که سکه ها به وجود آمد، سایه رو به آنها کرد و آنها را برداشت و بر چشم خود گذاشت!

بعد آنها را به سینه خود چسبانید.

سپس از خوشحالی شیهه ای کشید و بار دیگر آنها را به سینه خود چسبانید و به آنها گفت:

شما سکه ها ، نور و روشنی چشم و میوه های قلب من هستید!

اگر بنی آدم شما را دوست داشته باشند؛ هر چند دیگر بت نپرستند، مرا باکی نیست.

همان دوست داشتن سکه ها برایم بس ‍است .

امسال باید هر طور که شده خودش را می رساند. امشب، شب سرنوشت او بود.

می خواست سرنوشتش را برگرداند. نمی خواست اسیر سایه باقی بماند.

حکایتی پیرامون ماه رمضان

گام از گام بر می داشت و تمام روزهای سالی که گذشته بود را مرور می کرد.

استاد ره توشه ای به دستش داده بود و گفته بود تا آن شب بر تو فرا نرسیده باشد نباید آن را بخوانی. با خود می اندیشید این چه توشه ایست که در آن موعد عظیم و آن هیجان شگرف، می توانم به درگاه پر هیبت آن دوست عرضه کنم؟

آخر استاد داستان آن اعرابی را برایش گفته بود که از صحرای بی آب و علف خود که حتی گندیده آبی هزاران سکه قیمت داشت، به سوی درگاه پادشاه به راه افتاده بود تا به سوی او حاجتی ببرد.

در میان راه، چاله آبی جمع شده از آب باران دیده بود و به زحمت آن آب را در کوزه ای جمع کرده بود تا به نزد پادشاه، پیش کش کند.

غافل از اینکه قصر پادشاه خود بر کنار دجله و فرات بود و زلال ترین آبها در دسترس او و او را چه حاجت به اندک آب اعرابی.

حکایتی پیرامون ماه رمضان

پسرک وصف دوست را چنین شنیده بود که به درگاه او نیز هر آنچه که اندیشه کنی،

هست و بسیار بیشتر از آن چه فکر تو برسد تا دوردستی بی انتها صف کشیده است.

قدم هایش دیگر نای راه رفتن نداشتند.

پژواک صدای بال زدن پرنده ای در آن نزدیکی ناگهان از افکارش بیرونش آورد.

آن قدر غرق اندیشیدن با خودش شده بود که متوجه فرا رسیدن شب نشده بود.

ستاره ها بر سقف آسمان برآمده بودند و از آن دور سوسو می زدند. خبری از سایه نبود.

نسیمی خنک بر تنش می وزید. استاد گفته بود ماه که به نیمه آسمان رسید، توشه ات را باز کن و آنچه گفته ام به جای آور.

از کنجکاوی و شدت اشتیاق، دستانش به لرزه افتاده بود. توشه را باز کرد. قطعه کاغذ کوچکی بیش در آن نبود.

اما توشه تا همین چند لحظه پیش این همه سنگین بود! یعنی همین یک قطعه کاغذ؟

حکایتی پیرامون ماه رمضان

استاد نوشته بود: «او بی نیاز است! آنچه که باید به درگاه با شکوه آن زیبا حبیب پر هیبت، عرضه کنی، نیاز است!

فارغ از هر چه که توهم می کنی داری و نداری، بدان و باور کن که هیچ نداری و هیچ نیستی، نیاز مطلق شو و خود را به حضرتش عرضه کن!»

ندایی از آسمان به نرمی گوشش را نوازش داد: «حال که به مقصد رسیده ای، بدان که تازه اول راهی و تازه راه برای تو شروع شده است! اینجا ابتدای نردبان صعود است.»

بر گهواره زمین در حالی که زمان ایستاده بود، هزار نام حبیب را یکی پس از دیگری زمزمه کرد.

کتابی روبروی چشم هایش ظاهر شد. کتاب را باز کرد. عطری آشنا داشت.

کتاب دوست را بر سر گذاشت و به چهارده ریسمان درخشان تر از مهتاب که از آسمان تا زمین کشیده شده بود، دست آویخت.

لب گشود: بک یا الله، بک یا الله…

دعای روز نوزدهم ماه رمضان

لینک کوتاه

دانلود آلبوم

# نام قطعه کیفیت 128 کیفیت 192 کیفیت 256 کیفیت 320
1 دعای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان ... ... ...
2 شرح دعای روز نوزدهم قسمت 1 ... ... ...
3 شرح دعای روز نوزدهم قسمت 2 ... ... ...

پخش آنلاین آلبوم

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاه ها

1- تنها دیدگاه هایی که با زبان فارسی نوشته شوند منتشر خواهند شد.

2- دیدگاه هایی که خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران باشند، تائید نخواهند شد.

3- از نوشتن دیدگاه هایی که ارتباطی با این مطلب ندارند خودداری کنید.