تو رنج و تیغ آوردی و من پیرهن آوردم
که یوسف رو به بازارت به شوق مردن آوردم
در آغوشت بگیر این تکه جا مانده از خود را
و طن هستی و تن را سوی خاک میهن آوردن
خنده داره نه دلم تنگه حتی واسه اخلاق زهر مارتم
الکی فکر میکردم قهرمانتم ولی از یه جا به بعد
دیدم کنارت نیستم من سد راهتم
اولش انقد راحت شدیم از اینا که چفتن باهم